
امروز راحت از كنارم مي گذري اما نمي دانيشايد سال هاي بعدبا شنيدن صداي سوزناكِ ني لبكِ چوپانييا آواز غمگين دختركي پشت پنجرهو يا صداي حزين دوره گردي در كوچه ها غمي دلت را چنگ زدو ياد من افتادي شايد سال هاي بعدبا ديدن تار مويي سفيد ميان موهايتياد سپيدهاي بيقرارم افتاديكه چطور ميان سياهي روزهايمخود نمايي مي كرد و تو بي تفاوت از كنارشان مي گذشتي و شايد سال هاي بعددر حالي كه روزنامه مي خوانيدخترت عاشقانه هاي مرازير لب زمزمه كندو تو خيره به نوشته هاي روزنامه اتبه اين فكر كنيكه خاكستر عشق با نسيمي شعله مي كشدو عشق عجيب ويرانگر است تو سال ها بعدخواهي فهميد ....
ادامه مطلب
اینکه نامـــــــــــشزندگـــیـــستمرا کــــشتحـــیــــران مانده امآنکه نامــــش مـــرگ است با مــــن چــــه می کند...!...
ادامه مطلب