خرید بک لینک
نمي دانم بذر عشق تورا،دستان اهورايي كدام باغبان در كوير قلبم پاشيد كه شميم آن ،همه ي فاخته ها ولادن هارا مست كرد....
.................
دااالييي
سلام به همگي،خوش اومدين به دنياي كوچيك من
اول ازهمه اون پنجره تبليغاتو ببندين..خوب شد
بگذريم
نوشته هام كار دله ديوونمن
دله ديگه...هرچي برسه مينويسه..
اما يه روزي هم ميرسه كه همشون يه رنگي ميشن
خوب بگذريم ممكنه شاد بزارم يا ....

خوب ....دوستتون دارم هواراتاا...
شاد باشين :)

..... ....

درحضورخارها هم می شوديك ياس بود¤
درهياهوى مترسك ها پرازاحساس بود¤
می شودحتى براى ديدن پروانه ها¤
شيشه هاى مات يك متروكه راالماس بود¤
دست دردست پرنده،بال دربال نسيم¤
شاخه هاى هرزاين بيشه هارا داس بود¤
كاش می شدحرفى از[كاش ميشد]هم نبود¤
هرچه بوداحساس بودوعشق بودوياس بود

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست...

یک کم از طلای خود حراج میکنی؟

عاشقم...

با من ازدواج میکنی...؟!

اشک گفت:...

ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟!

تو چقدر ساده ای ....

"خوش خیال کاغذی"!

توی ازدواج ما....

تو مچاله میشوی!

چرک میشوی وتکه ای زباله میشوی...!

پس برو و بی خیال باش...

عاشقی کجاست!...

تو فقط دستمال باش!

*

دستمال کاغذی .... دلش شکست!

گوشه ای کنار جعبه اش نشست...

-" گریه کردو گریه کردو گریه کرد!-"

در تن سفید ونازکش دوید... خون درد!

*

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد...!

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک وزشت مثل این وآن نشد...

رفت اگر چه توی سطل آشغال !

پاک بود و عاشق وزلال!

او ....

با تمام دستمال های کاغذی ....

فرق داشت...

چون که درمیان قلب خود...

" دانه های اشک داشت"!

داوندا جای سوره ای به نام عشق در قرآن تو خالیست

که اینگونه آغاز شود:

و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

نمیدانم چرا اینروزها در جواب هر که از حالم میپرسد تا میگویم خوبم چشمانم خیس میشود....

خدایا راز دل با تو چه گویم که خود راز دلی
دانه و لانه و بال و پرواز دلی

اه که می روم مدام بر می گردم پشت سرم را نگاه می کنم دیوانه نیستم خنجر از پشت خورده ام

کاش زمان در دستانم بود تا زمان با تو بودن را انقد طولانی میکروم که زمانی برای بی تو بودن باقی نماند

خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو که پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است...

خدایا
خدایا خسته ام...

چه می شود فردا صبح بیدارم نکنی...؟

خدايادستم به اسمانت نميرسداماتوكه دستت به زمين ميرسد

بلندم كن....

آن گاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش که من همیشه به یاد تو هستم

خدایت

چه سخت است، تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی...

و دل سپردن به قبرستان جدایی...

وقتی می دانی پنج شنبه ای نیست،

تا رهگذری،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند...

بعضی وقتا هست که دوس داری کنارت باشه…
محکم بغلت کنه…
بذاره اشک بریزی راحت شی….
بعد آروم تو گوشت بگه: ” دیوونه من که باهاتم “

صدایت آرامم می کند..

آنقدر که فراموش می کنم"نفــــــــس"کشیدن را...

باورت می شود این همه عاشقم کرده باشی؟؟؟

خدایا"

یک مرگ بدهکارم........اما................

هزار ارزو طلبکار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خسته ام وجدانن..........!!!!!!!!!!!!!!!!

یاطلبت را بده...................یا

طلبت رابگیر...............!!!!!!!!!!!!!!!!!!

میگویند یک روزی هست ..

که چرتکـه دست میگیرند و حساب و کتاب میکنند ...

و آن روز تـــو باید تــــاوان آن چه با من کردی را بدهی!

فقط نمیدانم ....

تاوان دادن آن موقع تـــو ، به چه درد من میخورد!؟!

وقتي نميتواني فرياد بزني ناله نكن

خاموش باش

قرن ها ناليدن به كجا انجاميد؟؟؟؟؟؟

تومحكومي به زندگي كردن

تاشاهد مرگ آرزو هاي خود باشي

خدا...

می خواهم در گوشت چیزی بگویم

این یک اعتراف است...!

من بی او تا صبح هم دوام نمی آورم!

بعد از مــــردنم ســــرم را جـــدا کنید

بگــذاریــــد روی شــانه ام

شــانه ای که ســـر مـی خواست

ســری که شـــانه مـی خواســـت

هـــر دو را برســـانید به آرزوشـــان

نَسـلِ بـوسـﮧ هـآے خیـابـآنے هَستیـم.نَسـلِ خـوآبیـدَלּ بـآ اِس اِم اِس.

نَسلِ دردودِل بآ غَریبِـﮧ هـآے مَجـآزے

نَسلِ جُمـلِـﮧ هـآےکـورُوش وَ دُکـتُر شَریعَـتے.

نَسـلِ کـآدوهـایِ یَوآشکـے

نَسـلِ تَـرس اَز چِـرآغ هـآے گَـردלּآ مـاشیـלּ پُلـیس.

نَسـلِ سـوختِـﮧ.

نسـلِ مــלּ!

نسـلِ تُــــــو!

یـآدماלּ بـاشـد

هنگـآمے کـﮧ دوبـآره بـﮧ جَهَنَــم رَفتیـم

بیـלּ عـذآب هـایـمآלּ مُدآم بگـوییم:

یـــــــــــــــآدَش بخـیر؛

دُنـیاے مآ هَم همینطُـور بـود،مِثـلِ جَهَنَـم. . .!

در این جدار تنهایی

می بینمت.مي بويمت.تو را احساس ميكنم

آرام وسبك مي آيي به خلوتگاه من

من پر از خواهشم.پر از تپش

و تو از نگاهم ميخواني نياز دل كوچكم را

ما مي رقصيم بر فراز تمام ابرهايي كه

گسيخته و پر از تب خورشيدند

ما مي آراميمم بر بادهايي كه پيامي براي تنهايي ماه اند

و شناوريم بر امواجي كه خيس

اين لذت خموشند

آري...

اين روياي شيرين هر شب من است

...دوباره سیب بچین حوا من خسته ام! بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند

شیطان

اندازه یک حبّه قند است

گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما

حل می شود آرام

برچسب: نویسنده: سارا توکلی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 12:26

صفحه بندی